خاک سهراب

خاک سهراب

گفتم سهراب حالا چه وقت این حرفاست. دیوونه شدی. گفت حرف نزن هرچی می گم بگو باشه. برگشتم پشت سرمون رو نگاه کردم دیدم تا چشم کار می کنه سوار و پیاده دارن میان. ترسیده بودم. ترسم داشت. هرچی شنیده بودیم از مغول همه اش خونریزی بود و بی...

بیشتر بخوانید
  • 1
  • 2