نوبت من بود؛ خداحافظی کردم و از ابر پایین پریدم. همان حس لذت بخش همیشگی. یهو شهر پیدا شد. از مأموریت قبلیم تا الان تفاوت چندانی نکرده بود. لااقل از بالا که اینجوری به نظر می رسید. داشتم با سرعت پایین میومدم.

دیدن شهر از این ارتفاع رو خیلی دوست داشتم. ربات ها مثل همیشه مشغول کار کردن بودن؛ دیگ تقریباً همه کارهای شهر رو اونا انجام میدادن، خدایی هم از آدما بهتر و سریعتر کار می کردند، فقط اگه کمی مهربون و با احساس بودن، دیگه حرف نداشتند. باز ماشین های پرنده لعنتی! آدما کم رو زمین ترافیک درست کرده بودن حالا نوبت آسمون شده بود. از این بالا همه چی رو راحت میشد دید.

چشم چشم کردم تا دوستامو ببینم. اوه اوه چه رفت و آمدی تو رودخونه وسط شهر بود؛ از وقتی رودخونه شاهراه واترِنتِ شده، اینقدر شلوغ شده بود. واترنت، شبکه اطلاعاتی شهر بود. از وقتی آدما اطلاعاتشونو رو حافظه های ما ذخیره کردند، سرِ قطره های آب هم حسابی شلوغ شد، همه مجبورن چند شیفته کار کنند. دیگه تو شهر آبی رو نمیتونستی پیدا کنی که بیکار باشه. حالا خودمونیم، درسته که جابجایی اطلاعات کار خیلی پرمشغله ایه ولی کار سختی به حساب نمیاد. بیچاره اون قطره هایی که برق شهر رو تأمین می کنن.

خدایی باید بهشون سختی کار بدن، آخه این قطره ها خیلی زحمت می کشن. از اینجایی که من بودم، نمیشد اونا رو دید. ولی بازم چشم چشم کردم تا شاید ببینمشون. داشتم اینور و اونورو نگاه می کردم که اتفاقی از یه پنجره نگاهم به پسربچه ای افتاد که روی تخت خوابیده بود و به آسمون زل زده بود.

چیزی که توجهمو جلب کرد، صورت پژمرده و نگاه نا امیدش بود. از وسایل روی میز کوچیک کنار تختش معلوم بود که مریضه. خیلی براش ناراحت شدم. کم کم داشتم به زمین نزدیک می شدم و باید خودمو برای فرود آماده می کردم. شهر پر شده بود از درخت هایی که برای تصفیه هوا ساخته شده بودند؛ با این ضمختیشون به تنها چیزی که شبیه نبودن درخت بود، نمی دونم چرا بهشون می گفتن درخت! البته هنوز چند جایی هم تو شهر پیدا میشد که گل های طبیعی داشته باشن. از شانس خوبم روی یکی از این گلبرگ های نرم فرود اومدم. براحتی از گلبرگ پایین لغزیدم و خودمو به نزدیکترین دریچه واترنت رسوندم.

قطره های آب باید سوار واترنت میشدن و خودشونو به اونجایی که مأموریت داشتن، میرسوندن. سرعت واترنت خیلی بالا بود؛ چند ثانی های بیشتر طول نکشید که به مرکز تحقیقات دفاعی شهر رسیدم. بعد از تشریفات بازرسی، اطلاعاتی که همراهم بود تحویل دادم و قرار شد تا فردا برای بارگذاری اطلاعات و یه مأموریت جدید به مرکز برگردم. همش کار، همش مأموریت، این اطلاعاتو ببر، اون اطلاعاتو بیار؛ خسته شدم بابا. غرغرکنان از مرکز زدم بیرون که یهو قطرک رو دیدم که با عجله به سمت دریچه واترنت می دوید. از لابه لای قطره هایی که تنگاتنگ ایستاده بودن به سختی خودمو به قطرک رسوندم.

یک قطره احساس

سلام قطرک، خیلی وقته ندیدمت رفیق.

کجایی؟ ماشالا از آخرین باری که دیدمت، هیچ تغییر نکردی.

قطرک که از دیدن من خوشحال شده بود گفت: قطره!

حتماً باز اومدی مأموریت . نکنه بازم مثل همیشه مأموریت محرمانه داری؟ حتماً بازم نمیتونی چیزی بگی!

با خنده گفتم: آره دیگه. میدونی و میپرسی . تو چه کارا میکنی؟

قطرک که تو شلوغی واترنت اینور اونور میشد گفت: هنوز همون کار قدیمی تو بیمارستان، جابجایی اطلاعات دارویی.

تا گفت دارو، یهو یاد پسر بچه افتادم. گفتم: از اون بالا که میومدم یه پسربچه مریضی رو از پنجره دیدم، حتماً سرتون خیلی شلوغه . از حرفم اصلاً تعجب نکرد و گفت: آره از اینجور مریضا تو شهر زیاد شدن. دیگه مریضیاشون با روش های قدیمی خوب نمیشه. با لحن طلب کارانه ای گفتم: پس شما و اون پروفسورتون چی کار می کنید؟

با مهربونی گفت: نگران نباش. پروفسور به تازگی روش درمانی جدیدی کشف کرده؛ شاید بتونه مشکلشونو حل کنه. با شوق زیاد گفتم: کدوم روش، چجوریه؟ گفت درست حسابی نمیدونم که! ولی فکر کنم یه جور داروی الکترونیکیه. پروفسور امواج دی ان ای مریض رو اسکن میکنه و از روی اون امواج، نوع مریضی رو میفهمه.

مشتاقانه گفتم: خوب بقیش. با دلهره ای که معلوم بود نباید این حرفا رو بزنه، ادامه داد: هیچی دیگه، دارویی که میتونه امواج خراب دی ان ای رو ترمیم کنه هم به موج تبدیل میکنه، بعد موج دارو رو روی حافظه آب بارگذاری میکنه. از سر شوق گفتم: حتماً مریض آب رو می خوره و خوب میشه.

گفت: آره، یه همچین چیزایی. با خوشحالی گفتم: این که خیلی عالیه. قطرک این بار حرفشو مزه مزه کرد و گفت: البته یه چیز رو هنوز نگفتم و اون اینه که هیچ آبی حاضرنیست این کارو انجام بده، آخه جونشو از دست میده.

 

ادامه دارد…

 

 

 

موسسه آوا –داستان