چهارشنبه سوری

یه عده از رو آتیش می پریدن.

یه عده تماشا می کردن از پنجره اتاق معلوم بودن بچه هایی که سیم ظرفشویی رو بنزین زده بودن و تو آتیش سرخ کن می چرخوندن.

این محله دیگه خیلی شلوغ شده و نسبت به سی سال پیش اصلاً جای آرومی نیست. شاید بهتره به فکر به جای دیگه باشن.

صدای ترقه ها و انفجارهای کوچیک و بزرگ اعصاب آدمو خورد می کند. اما خوب یه عده دوستش دارن. اینارو تو ذهنم مدام تکرار می کنم.

نمی دونم از کی دلخورم از خودم از مسئولین داخل آسایشگاه؟ از مسئولین بیرون آسایشگاه از روزگار؟ از کی دلخورم که دلم مصاف نمیشه؟

شراره های آتش از آتش سرخ کن تو زمین و زمان پخش می شد.

انگار آتیش سرخ کن یه کهکشان کوچیک بود که توانست هر بچه ای می چرخید و می چرخید تا سیم ظرفشویی تموم بشه.

به ذهنم رسید اگر سیم ظرفشویی کهکشان ما هم عین این آتیش سرخ کن ها کم کم تموم بشه چی میشه. اون دستی که مارو می چرخونه اگه یهو بخواد دست نگه داره چی؟

تو همین فکر بودم که صدام کرد.

برگشتم رو صندلی چرخدار نشسته بود و ماسک اکسیژن بهش وصل بود که البته تو سی سال گذشته همیشه بهش وصل بود و در واقع اگر نبود یه روز هم نبود.

از حموم آورده بودنش. لپاش گل انداخته بود. ماسک اکسیژن و برداشت. رفتم طرفش و جلوی پاش نشستم.

دستاش می لرزید، اما هنوز محکم و مردونه بود، گفتم چطوری مرد؟ گفت خوبم.

گفتم خوشگل کردی واسه چهارشنبه سوری از سال شصت و پنج که ساکن این آسایشگاه شد، هر سال چهارشنبه سوری می برمش پیش رفیقاش، تا پارسال چندتایی ازشون هنوز زنده بودن،

همه دور هم جمع میشدن سر قبر رفیقایی که زودتر رفت و شهید شدن. اما پاییزی که گذشت سرد تر از اونی بود که ریه های مجروح رفقاش بتونن دوام بیارن.

رفتن یکی یکی. فقط بهروز مونده بود. تو آسایشگاه بهش می گفتن بهروز. خودش این جوری می خواست.

می گفت بهروز یعنی بهترین روز و من تو بهترین روزهامم نمی فهمم به چی میگفت بهترین روز.

ولی انگار عشق می کرد با درد و رنج وحشتناک تتش خندید. گفت بشین.

گفتم خوبه حاضرشو تا بریم. یه ساعت دیگه خیابونها شلوغ میشه. گرفتار میشیم یه کم نگام کرد. گفت حلال کن داداش. وقتتو می گیرم.

اذیت میشی، گفتم این حکایت چهارشنبه سوری های تو ورفیقات تمومی نداره؟ گفت باز کی بلیط سفر آخرت گرفت؟

گفتم رضا نیکخو. سرشو انداخت پایین گفت خدا رحمتش کنه، گفتم بهروز دیگه کسی نمونده داداش. همه رفتن گفت خوب که چی؟

گفتم بازم میخوایی بری بهشت زهرا؟ گفت رفیقامن داداش، منم همه جونم میره واسه رفیق. تا وقتی اونا هستن منم باید برم. گفتم زمستونه سرده.

هر وقت میری و برمی گردی، تا یه هفته مریضی، با یه لبخندی گفت حالا شاید این بار خدا کرد رفتیم و بر نگشتیم.

گفتم به خدا نه اینکه فکر کنی من سختمه، واسه خودت می گم.

اصلاً  واسه چی چهارشنبه سوری دور هم جمع میشید؟ خوب بذارید وسط بهار. گفت وسط بهار که کسی گرفتاری نداره.

زمستون رفیق رفیقه. دم عید ملت گرفتاری دارن. بهار که خودش برکته . گفتم بهروز به خدا نمی فهممت.

آخه چهارشنبه سوری کجاش برای یکی مثه تو جذابه، که این همه راه بکوبه بره گلزار شهدا ی ه آتیش درست کنه و مراسم چهارشنبه سوری و سر مزار رفیقاش برگزار کنه؟

چی می گید تو این قرار هر ساله که وادارت می کنه این همه سختی رو به جون بخری؟

یه دستی به چرخ ها زد و اومد کنار پنجره گفت چیزی که همیشه می گفتیم. دعا می کنیم. گفتم گرفتی مارو؟

گفت نه والله جدی دعا می کنیم؟ گفتم شیمیاییتو قبول دارم.

ترکش هاتم اوکی. اعصاب و روان تو کارنامه ات نبود داداش. اینجا آمپول عوضی بهت زدن بگو میدم باباشون و در میارم

گفت چهارشنبه سوری یه عده از رو آتیش می پرن، یه عده هم تماشا می کنن. گفتم خوب؟ گفت یه آتیشی باید اون وسط باشه که یکی از روش بپره و یکی تماشا کنه.

من اون آتیشم داداش، از روم بپر. بگو زردی من از تو سرخی تو از من که با جون و دل سر عهدی که با رفیقم بستم موندم. جا خوردم از حرفاش. گفتم عهد و تو و رفیقات چی بود؟

گفت این شعر زردی من از تو سرخی تو از من و یادته؟ با سر تأیید کردم که آره. گفت ماها جدی گرفتیم این شعرو. از همون بچگی جدی گرفتم.

اما از جایی به بعد شد باورم، هر روز و هر شب دعا کردم. سر هر نماز. بعد از هر خوشی وسط هر غم فقط همینو گفتم.

بعد فهمیدم یه عده دیگه هم هستن مثه خودم خل و چلای عالمن، با هم دعا کردیم.

دور آتیش، یکی شدیم با آتیش و گفتیم سرخی من از تو زردی تو از من گفتم فکر کنم شعرو چپکی خوندی داداش.

گفت من که خاک کف پای این مردم هم نیستم.

ولی قرار ما این بود که ما تک تک بسوزیم، که این ملت یه شب گرم بشن.

سرخی ما واسه تو زن و بچه ات. زردی تو با همه درد و بلات توجون منه سوخته که تا ابد فدایی تو باشم داداش.

توی نوعی رو میگم که همه ایران داداشامن و ناموسشون ناموسم.

حکایت چهارشنبه سوری و دعای کنار آتیش جانبازای آسایشگاه، حکایت عهد و وفاست. ما عهد کرده بودیم فدایی باشیم، قسمت نشد.

حالا که هستیم تا آخری که هستیم می گیم زردی تو از من سرخی من از تو جاتو عوض کنی می فهمی شعرو درست خوندیم داداش،

جاتو عوض کن تا مراسم چهارشنبه سوری واسه تو هم یادآور آخرین چهارشنبه سالی بشه که توش عملیات لو رفت و همه رفیقات سوختن حکایت ما اینه.

یا تماشا کن یا از روی ما بپر، ما هستیم که چهارشنبه سوری چهارشنبه سوری باشه

اشک تو چشام جمع شده بود. ماسک اکسیژن و زد. یه نفس عمیق کشید. یه چشمکی زد. یعنی راه بیفت، خودش چرخید سمت در و رفت.

 

 

موسسه آوا –داستان