این داستان بخشی از فصلنامه پاییز و زمستان ۱۳۹۸ می باشد.

تو جیبش همیشه یه چراغ قوه داشت. به اندازه یه کف دست . نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک. نورش هم بد نبود.از این باطری چاق ها می نداخت توش. تو تاریکی یه ده متری رو روشن می کرد. همیشه تو جیبش بود. واسه من سوال بود چرا آقاجون همیشه این چراغ قوه رو با خودش این ور اون ور می بره. چراغ قوه به جونش بند بود. دیده بودم بعضی از پیرمردهای فامیل عصاشون رو خیلی دوست داشتن،بعضی ها رادیو دوست دارن ، بعضی ها رو پیپ و چپق حساسن. ولی چراغ قوه آقا جون یه چیز دیگه بود. باور کن از بابام بیشتر دوستش داشت. آقاجونم بزرگ مرد بود. دعواهای مدرم رو حل و فصل می کرد. یه عادت عجیبی هم داشت. مثلا وقتی دعوا می شود و دو نفر می اومدن پیشش واسه شکایت می نشست رو به روشون چراغ قوه رو در می آورد و با هر کی حرف می زد چراغ قوه رو می نداخت تو صورتش. یکی دوبار این کارو می کرد. کَد خدا نبود ولی هرکی با هرکی دعوا می کرد می آوردن پیش آقاجونم. حکمش حکم بود. یعنی وقتی می گفت حق با فلانیه نمی شد دیگه حقشو ندن.یکی دوبار دو سه نفر بعد حکم آقا جونم دبه کردن. حق حقدارو ندادن. سر یه هفته یه بلایی سرشون اومد که نگو. یه بار تو دوره ای که سربازهای روس راه ورود گندم رو به تهران بسته بودن و قحطی شده بود. نونوایی ها به هر خانواده فقط یه نون می دادن. مامور شهربانی ها هم می اومدن نظارت. سهمیه خودشونو می گرفتن و می رفتن. شاطرها نونواها خدایی می کردن تو محل. یه شاطره رو آورده بودن که یه پسر ارمنیه شاکی بود ازش. می گفت بهش فحش داده و سنگ داغ انداخته تو یقه اش. یه جاهایی از گردنش هم قرمز شده بود. شاطر قسم حضرت عباس می خورد که ارمنیه دروغ می گه. می گفت این مست بوده اومده جلو در نونوایی فحش و ناسزا گفته. جلوی زن و بچه مردم آبرو ریزی کرده. چند تا شاهدم داشت. آوردن دوتاشونو نشوندن جلوی آقا جونم. یه نگاه به جفتشون کرد. طبق عادت دست کرد تو جیبش چراغ قوه رو در آورد دوتا زد تهش و روشنش کرد. انداخت تو صورت شاطره. گفت خوب بگو چی شده؟ شاطره با تعجب یه نگاهی به آقاجونم کرد، گفت این نامسلمون نجسی خورده اومده جلوی در نونوایی مزاحم زن و بچه مردم شده. منم یه چک زدمش و فرستادمش خونه. حالا رفته شکایت کرده. آقاجونم چراغ قوه رو انداخت تو صورت ارمنیه گفت تو بگو. ارمنیه بغض کرده بود. با لهجه ارمنی گفت دروغ می گه. من تو صف نونوایی ایستاده بودم. دوست ایشون وسط جمعیت گفت وسط این قحطی نون گیر مسلمونا نمیاد . توی فلان فلان شده چی می خوایی تو صف؟ من گفتم توهین نکن آقا. منم ایرانی ام. منم زن و بچه دارم. بعد اینا ریختم رو سرم و زدنم. سنگ داغ از تو تنور سنگکی برداشتن ریختن تو یقه ام. چشماش پر اشک شده بود. شاطر قسم می خورد که این نامسلمون دروغ می گه. آقاجونم چراغ قوه رو خاموش کرد و گذاشت تو جیبش. رو کرد به شاطره گفت گند زدی. رضایتشو بگیر. دل شکوندی. آه کشیده. امروز فرداست که نفله بشی. شاطره پاشد شروع کرد داد و بیداد که شما هم هرکی گریه زاری کنه طرف اونو می گیری؟ آقا جونم رفت جلو دستشو گذاشت رو شونه ارمنیه. گفت به زن و بچه اش رحم کن و حلالش کن. شاطره گفت  حاجی تو طرفدار کی هستی؟ مسلمونا یا نامسلمونا. آقا جونم یه نگاهی بهش کرد گفت برو حلالیت بگیر. بعدش ولشون کرد و برگشت. چند روز بعد شاطره مرد. یهویی مرد. می گفتن اول پاش سیاه شده بعد همه تنش. این داستان ارمنی رو ممکنه جای دیگه هم شنیده باشین. ولی داستان چراغ قوه آقاجونمو فکر نکنم. اون موقع ها هیچکی فکر نمی کرد این چراغ قوه ، نور حقیقت می ندازه. ولی من همیشه آقاجونو می دیدم. بزرگتر که شدم همیشه بهش سر می زدم. یه باریه چایی گذاشتم جلوش گفتم آقاجون این چایی رو واسه شما ریختم. گفت دستت درد نکنه. گفتم یه دونه هل انداختم تو چایی. نمی دونم صاحبش راضیه یا نه. گفت صاحاب چی؟ گفتم هل. از تو استکان قهوه خونه برداشتم. گفت راضیه. گفتم چراغ قوه نمی ندازی؟ با تعجب نگام کرد. گفتم من می دونم آقاجون. چراغ قوه رو هرچی بندازی راست و دروغشو مشخص می کنه. حق و ناحقش مشخص می شه واسه شما. من می دونم همه این سالها با نور همین چراغ قوه راست و دروغو تشخیص دادی ، خوب و بد تشخیص دادی.همینجوری با تعجب نگام می کرد. گفتم می شه به من هم یاد بدی؟ خندید. گفت چرا که نه. دست کرد تو جیبش چراغ قوه شو در آورد و داد دستم. گفت روشن کن بنداز هرجا دلت می خواد. روشن کردم انداختم رو دیوار روبه رو. گفت چیزی تغییر کرد؟ گفتم نه. گفت زیر کمد بنداز ببین . نور و انداختم زیر کمد دیدم چند تا خودکار و پاک کن و مداد زیر کمد افتاده. گفت حالا چی؟ چیزی تغییر کرد؟ گفتم زیر کمد روشن شد. دیدم چندتا خودکار افتاده. گفت زیر کمد تاریک بود با چراغ قوه روشن شد. تو تا خودکار و نشناسی و ندیده باشی تشخیص می دی زیر کمد چی هست؟ گفتم نه دیگه باید دیده باشم. گفت نور حقیقت وقتی معنا و مفهوم حقیقتو مشخص می کنه که آدم درکی از حق و حقیقت داشته باشه. درکی از درست و غلط داشته باشه. و الی نور این چراغ قوه معنای هیچ چیزی رو عوض نمی کنه. گفتم پس چرا همیشه تو جیبت می زاری؟ گفت تو تاریکی دم اذون صبح راهمو تو کوچه پس کوچه روشن می کنه که تو راه مسجد زمین نخورم.

آقاجونم چند سال بعد به رحمت خدا رفت. چراغ قوه رو هنوزم دارم. ولی هنوزم هرجا م یندازم نتونستم باهاش تشخیص درست بدم.

موسسه آینده نگاری و ایده پروری آوا – داستان