با این انگشتانه؟

خنده بی رمقی کردم و گفتم: «این اون نیست».

صدرا گفت: «اگه طبقه بندی داره نگو».

مختصر گفتم که این دستگاه دو اختراع لینک شده است که کار خودم بوده . اولی استفاده از سیگنال سلولی گیاه برای رصد محیطه. و برای توضیح دومی سؤال کردم…

تو میدونی چشم چطور میبینه؟

صدرا: «نور از اجسام به چشم میرسه. در سلول های عصبی تبدیل به سیگنال میشه و به مغز میره. اونجا تفسیر و درک میشه».

خب. من دنبال راه حلی برای افراد نابینا بودم که به این دستگاه منجر شد. اگر این سیگنال رو به هر طریقی به مغز بفرستیم چی میشه؟… معلومه دیگه. ما بدون واسطه ی چشم، اجسام رو میبینیم. چون مغز نمیتونه بین سیگنالی که به صورت مصنوعی بهش القا شده با سیگنالی که تصویر بیرونی در فرد سالم ایجاد کرده تفاوت قائل بشه. در واقع من داشتم هر چیزی که رسپتور دریافت کرده بود رو می دیدم. البته فعلاً با این دستگاه، مغز دو تصویر متفاوت رو نمیتونه تفکیک کنه».

صدرا که مبهوت شده بود، یه «دانشمند» بهم گفت که خیلی چسبید.

قرقیسیا-قسمت دوم

ویلاخانه تیمی

دنیا دیگه وقت نداره. از گروهک های دلارحرومکن چیزی در نمیاد. خودمون باید کار رو تموم کنیم. یا ترور انجام میشه، یا تو و تیمت توی همین باغ متروکه این سر دنیا به آخرش میرسین. شروع کن پروفسور. مطمئن باش اینکار جواب میده. به قول ایرانی ها، با یه گل بهار نمیشه؛ اما من همون یه گل رو هم ازشون می گیرم تا دیگه هیچ وقت فکر بهار به سرشون نزنه.

دفعه قبل هم رجز خوندی اما یه مرکز کوچیک تونست ویروس ما رو به مبدأ برگردونه و از روی شدت خسارات قضیه لو رفت. به جای حرف شروع کن…

نقطه دومشمال شرق کشور

صدرا: « ببین، دستگاهت میتونه هرچیزی که دیدی رو برای مرکز ارسال کنه؟»

علیرضا: «همینکار رو کردم».

صدرا: «می خوام ازت خواهش کنم اطلاعات رو بفرستی و خودت اونا رو نبینی. احتمالاً چیزی که اینجا هست، به مراتب بدتر از اون سمته. نمیخوام به خودت آسیب بزنی.

علیرضا: «ولی باید رد یکسری مواد رو بگیرم. کلاهک های عجیبی حمل می شد . باید از محتویات یه انبار هم مطلع بشم».

صدرا:« نمیذارم اینکار رو بکنی، ما اجازه رد شدن از مرز رو نداریم . من موظفم تو رو سالم برگردونم و حتی اجازه لغو مأموریت رو هم دارم».

واقعاً عصبانی شد. اما سوء تفاهم بود، چون من اصلاً نیازی به خروج نداشتم.  پروفسور حسابی مدت ها پیش، پرده از این راز برداشته بود، اما کسی متوجه نشده بود. من فقط نظریه ذرات بینهایتش رو تا حدی کاربردی کرده بودم. همین…

بررسی نقطه سوم هم به انتهای خودش رسید و شب آخر برای خرید وارد روستا شدیم. از صحرانورد پیاده شدم. شب زیبا و سکوت روستا برای آروم شدنم موقعیت خوبی بود. چند صدای جرقه کوچک اطرافم شنیدم. صدرا هم شنید. به سمت من خیز برداشت. آخرین چیزی که یادمه سیلی های صدرا روی صورتم بود و فریاد «کیت کجاست» که آرام آرام عجیب و کشدار میشد.

یه پرده سفید روی همه چیز کشیده شد. از شدت نور چشم هامو بستم و همه چیز خاموش شد…

 

 

 

 

موسسه آوا –داستان