قسمت دوم

در قسمت گذشته، داده های حاصل از تحقیقات یک آزمایشگاه مدرن و سری، تحولات منطقه ای گسترده و پنهانی علیه کشور رصد کردند و گزارش آن به یکی از بالاترین مقامات تصمیم گیری و اقدام در وزارت دفاع اعلام شد.

وزارت دفاع، دفتر فرماندهی مقرهای تاکتیکی- ۲۸ اسفند ۱۴۲۴

نمیدونی چند روز پیش چی دیدم و شنیدم. هنوز ذهنمو درگیر خودش کرده و منو برده به همون بیست و چند سال پیش. حیف، سطح و سبک جلسه استماع گزارش طوری نبود که بتونم خارج از حیطه کاری صحبت کنم و وقتی حسین، امیر خطابم کرد، بدجوری درجه ها روی دوشم سنگینی کرد.

حسین؟ کدوم حسین امیر؟ من می شناسمش؟

مرتضی جان، من با تو عقد اخوت بستم و برام از برادر عزیزتر و مَحرم تری. درسته که از لحاظ سمت معاونمی، ولی روحیات منو خوب می شناسی. تو دیگه امیر صِدام نکن…

کِیف می کنم وقتی این لباسو تنتون می بینم و با لذت امیر صداتون می کنم. هرکی ندونه، من خوب میدونم فرماندهیِ چه بحران هایی رو توی منطقه به عهده داشتین.

قرقیسیا- قسمت اول

این درجه، بی زحمت نصیبتون نشده. گاهی به انصاف و قاطعیتی که دارید طوری غبطه می خورم که از دستتون لجم می گیره. احترامی که براتون قائلم، مانع از حس برادری و علاقه ای که بهتون دارم نیست. تو که همه چیزو نمی دونی. منم بی تجربگی و اشتباهاتی داشتم که دِینش شاید هنوز به گردنم باشه. خیلی تلاش کردم تا خط قرمزهایی برای خودم ترسیم کنم که بر پایه های منیت ساخته نشده باشن. شاید یه روز برات تعریف کردم که حفظ زاویه با بعضی آدم ها و رویکردها چقدر برام سخت بود. هنوز هم بعد از این همه سال، باید مراقب آدم هایی که می خوان پشتم قایم بشن هم باشم. برای انتخاب تو، کم وسواس به خرج ندادم. کم امتحانت نکردم. مراقبت بودم تا تبدیل به رئیس در سایه نشی.

فعلاً بگین کدوم حسین؟ بعداً سر فرصت، منم براتون می گم که همیشه می فهمیدم چرا بهم سخت می گیرین، ولی ازتون ناراحت نمی شدم، چون دنبال پُست چرب نیومده بودم. می دونستم اعتماد بی امتحان و از سر علاقه مال مردهایی مثل شما نیست.

حسین اسلامی رو می گم. همو نکه بیست و ششم، پنج صبح ما رو کشید مرکز رصد. مدیریت مجموعه تحقیقات دفاعی پژواک. جوونیام با برادر بزر گترش جواد از دور آشنایی داشتم. یادته که! همیشه از دوتا برادر تعریف می کردم. جواد یلَی بود برای خودش. منظورم این نیست که هیکلش آرنولدی بود. به اون فیگورها نیازی نداشت. میگم یل بود چون دل شیر داشت، پاکی توی چشم هاش موج می زد و دلش قرص بود. وقتی سال ۹۴ کماندوهای آرنولدی آمریکایی رو اسیر کرده بود، خودشونو خیس کرده بودند. هیبت رزمنده به دور بازوش نیست که، ایمان می خواد.

همون موقع هم قضیه خیلی سروصدا کرد و بعضی ها این اقدامو نقد کردند، اما جواد فقط به وظیفه اش فکر کرده بود. سرباز اسلام بود نه دیگران. حسین هم کم از برادرش نداره. وقتی دیدمش حس کردم هر اتفاقی هم که افتاده باشه، اوضاع تحت کنترله. فردای اون روز، دعوتش کردم اینجا. انگار دوباره حسینو توی راهروها می دیدم که پوشه به بغل تند تند از این اتاق به اون اتاق میره. یهو همه خاطرات دوباره برام زنده شد… هم حس غرورم برانگیخته شد هم خجالت. من بودم که از طرحش پشتیبانی کردم تا به نتیجه برسه. اون موقع سِمتم مدیر تحقیقات نوین وزارت دفاع بود.

همه اعتراف می کردن که من نسبت به سنم پله های ترقی رو خوب طی کرده بودم. قبول دارم که توی تصمیم گیری ها فضا و جو موجود بیشتر اثر می گذاشت تا کاری که درونم می گفت درسته. اصلاً ولش کن. یادم که میاد اعصابم خورد میشه. فقط خداروشکرمی کنم که تونستم راهمو پیدا کنم. از یه جایی چشم هام باز شد، تصمیم گرفتم حرف حق بزنم و پاش وایسم. از اون به بعد بود که فهمیدم عزت و ترقی دو مفهوم جدا هستندکه شاید همیشه با هم جفت نشن.

این یه انتخابه. اون جوون هایی رو که نا امیدشون کرده بودم به خاطر …

اگر اون روز بهش اعتماد نمی کردم چی؟ اگه مثل خیلی ها شیپور رو برعکس می زدم و اول نتیجه و محصول می خواستم بعد قول تصویب طرح چی؟ گاهی پیش میاد که آدم تحت تأثیر یه جریان فکری رایج قرار می گیره. همونطور که در مورد عده ای این اشتباهو کردم. نمی خوام بهش فکرکنم. خدا کمک کرد و در مورد حسین این اتفاق نیفتاد. امیر، امیر، داشتین می گفتین. چرا یهو سکوت کردین؟

هیچی، یه لحظه رفتم به عقب. تا کجا گفتم برات؟

ادامه دارد…

 

 

 

 

 

موسسه آوا –داستان