قسمت سوم

در قسمت های قبل خواندیم که در پی رویارویی های بیست و چندساله، اسرائیل منحل شده و برای بازگشت به عرصه بین المللی، نقشه ی حمله ی تمام عیاری به کشور در حال شکل گیری است. گرچه تصاویر ماهواره ای دچار اختلال شده اند اما یک پژوهشکده سری نظامی توانسته است این تحرکات را رصد و گزارش کند.  ورود مأمورین MI6 و تعدادی شخصیت علمی در قالب گردشگر، احتمال وجود نقشه ای علیه کشور را افزایش داده است. فرماندهان عالی رتبه تصمیم دارند پیش از آنکه جنگ شروع و غیرقابل کنترل شود آن را در نطفه خفه کنند و علیرضا، از نخبگان پژواک به مأموریت سری فراخوانده می شود.

دفتر ریاست مرکز تحقیقاتی پژواک

حسین : الان علیرضا کجاست؟ یکی صداش کنه.

منهای چهار (۴-) کد خورده.

حسین: خوب پس؛ خودم بهش میگم از ایزوله بیاد بیرون.

تازه رفته بودم (۴-) آزمایشگاه که پدرم از آیفون بهم گفت بیا، وقتشه؛ از خوشحالی پریدم بیرون و تازه توی آینه آسانسور دیم که «گان» تنمه.  تمام حرفهایی که اون روز توی اتاق رد و بدل شد یادمه…، تا رسیدم گفتم: «امیر چطور راضی شد؟»

حسین: چطورش مهم نیست. هنوز هم مطمئنی میتونی؟

علیرضا: تا مأموریت تموم نشه نمیتونم یه نفس راحت بکشم، اما دلم روشنه.

حسین: فردا جلسه طرح عملیات گذاشتن که باید بریم دفتر … اینم بگم که مأموریت دونفره است و دومی یه کلاه سبزه که هدایت عملیات و محافظت از تو رو باهم به عهده داره.

علیرضا: چرا اختیار من؟

حسین:  صبر کن . صبر کن. کدوم دوره نظامی رو دیدی؟ شما فقط کار تخصصی خودتو انجام بده. امیر اینطوری راضی شد.

راست می گفت . فردای اون روز با مستنداتی از تجهیزات خاص رفتیم دفتر فرماندهی و با همفکری نمایندگان ویژه، طرح با جزئیات دقیق تعیین شد. من که انقدر مشتاق مأموریت بودم حالا با اطلاعاتی که بهم رسیده بود تازه بار سنگینشو حس می کردم. اصرار داشتم مأموریت رو از اذان صبح شروع کنم تا از انرژی لحظات پررمز سحر استفاده کنم. من و محمدصدرا، کماندوی سی ساله و جذابی که لباس عادی پوشیده بود، هرکدوم وسایل مخصوص به خودمون رو برداشتیم و زدیم به تاریکی. یه حلقه مشکی بدون هیچ مشخصه ای داد ببندم به مچ پام.

قرقیسیا-قسمت اول

علیرضا: «قرار بود ردیاب با خودمون نداشته باشیم. این، مأموریت رو به خطر میندازه».

یه چشم غرّه رفت و گفت: «این اون نیست».

صدرا: «این بشقابه یا ساعت.  البته برازنده این اندامه».

یه نگاهی با گوشه چشمش بهم انداخت و نیم لبخندی زد. البته میدونستم اون چیه، فقط خواستم سر گپ و گفت رو باز کرده باشم.

چون شهر پر از پارازیت بود، برای افزایش صحت اطلاعات سه منطقه از کشور انتخاب شد. با هدایت و مراقبت صدرا به مدار مورد نظر در شمال غرب کشور رفتیم. در سکوت شب کارم رو شروع کردم. به صدرا گفتم لطفا بذار تمرکز داشته باشم. دک رو فعال کردم. فقط انقدر متوجه میشدم که صدرا مدام دور و برم رفت و آمد میکنه. اما نمیتونستم بیشتر از این بفهمم . تحمل چیزی که میدیدم برام سخت بود.

فشار روحی زیادی رو تحمل کردم. تا اینکه بعد از یک ساعت، دیگه روی زمین افتادم. صدرا دیگه طاقت نیاورد. بغلم کرد و یه گوشه خواباند. قرصی رو گوشه لبم گذاشت و گفت: «معمولاً افراد با گروه خونی تو زود منقلب میشن. آستانه تحملشون پایینه. این آرومت میکنه . توی این موقعیت حساس چیکار میکردی؟ چی شد؟»

همه استقرارهای ماه گذشته بعلاوه بخشی از خوابی که برامون دیدن رو می دیدم.

 

ادامه دارد…

 

 

 

 

موسسه آوا –داستان