تا بوده و بوده رسم همین بوده . هر کی بخواد از شرافتش دفاع کنه و تهمت ناروا رو به دامن اونکه زده برگردونه باید رد بشه از این دالون که میگن دالون طهارته واگه پاک باشه پاک بیرون میاد.

اینا رو با فریاد می گفت یه جوری که وسط اون همه سرو صدای انفجار با تمام وجودم می شنیدم. اسن نمی دونم پاکم یا ناپاک ولی اگر رد بشم از این دالون و پاک باشم خاطرم جَمه و اگر رد نشم و بسوزم لااقل پاک از این دنیا رفتم.

مگه نشنیدی قصه ابراهیم نبی رو که وقتی منجنیق نمرود وسط آتیش انداختش، شعله از طهارت نبی خدا شرم کرد و شد گلستان؟ خوب شعور داره این لاکردار که حرمت نبی خدا رو نگه می داره. شعور نداشت سرد و سلامت می شد؟

چیزی از ابراهیم باقی می موند که قصه اش بشه حجت دل به دریا زدن من مادر مرده وسط این کولاک سرب و آتیش؟

مگه نشنیدی قصه سیاوش رو که وقتی زن باباش بهش تهمت زد واسه اینکه از شرفش دفاع کنه دل زد به آتیش و از اون ورش سالم بیرون اومد؟

خوب شرف داره این شعله که رو طبع خودش پا می ذاره تا شرف سیاوش حفظ بشه. شرف نداشت حرمت شرف سیاوشو نگه می داشت؟

می سوزوندش یه جوری که تهمت زنانه نسوزونده بود. مگه ندیدی….نذاشتم ادامه بده. گفتم خوب بسه دیگه.

این ساعت های آخر اینقدر عربده نکش گلوت خشک می شه نمی تونی اشهدتو بگی وقت قبض روح شدن.

حالا تا قیام قیامت واسه من قصه سرهم کن که آخرش بشه اون که نباید بشه. دو دیقه خفه کار کن ببینم چه خاکی باید به سر کنیم؟

گفت اگه ناحق می­گم بگو ناحق می گی. گفتم نا حق نمی گی داری زر می زنی. تو قصه ابراهیم پشتیبانی مستقیم با خود خدا بود نه با این مرتیکه جاسوس که آرپی جی رو فرستاده خوزستان گلوله هاش سر از کرمانشاه در آورده.

خدا لجستیک می کرد من تو تک و تنها تو این کانال بین این همه تانک و نفربر با یه آرپی جی بدون گلوله چه غلطی می کردیم؟ سرتو بیاری بالا یه سوراخ تو مغزت وا می شه قاعده پنجره کوچیکه حموم خونه خانجون. شک داری یه کلاه کاسکت بزار نوک سر نیزه یه وجب بده بالای کانال ببین چی می شه؟ با چشمهای وق زده بهم نگاه می کرد. دهن جفتمون خشک و خاکی بود از حرم گرما و عربده کشی تانکها.

نذاشتم چیزی بگه و ادامه دادم کهسیاوش هم حتمن عزیز کرده خدا بوده یا خدا با اون زن بابا چپ بوده خواسته الی الابد حالشو بگیره که سیاوشش راست راست از این ور آتیش رفته و از اون ورش سالم در اومده.

تو نه ابراهیمی که مامور مستقیم خدا باشی ، نه سیاوش که اونقدر بی ارزی خدا واست معجزه کنه. اینجا هم اولین اشتباه آخرین اشتباهه. پس زر نزن بشین سرجات چون منم صبر ایوب ندارم تا ابد سرکوف تهای مادرو تحمل کنم که چطورتو برگشتی و اون برنگشت.

خندید. از روزی که سه دیقه بعد من به دنیا اومد همین مدلی بود. خندیده بود تو جاهایی که من گریه می کردم. یه ذره با گوشه چفیه خون و عرق به هم ماسیده روی پیشونی شو پاک کرد و گفت روانی اینجا خونه آخره. نه تو بر می گردی نه من.

نه راه برگشتی هست. فقط باید رفت رو به جلو و سر این دو راهی انتخاب کن که سرتو می گیری بالا و از کانال آتیش رد می شی و می رسی پشت خاکریز و تا نکها یا سینه خیز می ری تا کانال قبلی و اونجا نفسهای آخرتو می کشی؟ عزت یا ذلت؟

گفتم شعار نده، زر بی خود هم نزن. سینه خیز بریم زنده می مونیم.

عزتم بچه زرنگیه بلده تو این هیری ویری از خودش مراقبت کنه، منتظرمون می مونه باز برمی گردیم برش می داریم.

باز خندید. گفت حرفای سید ابوالحسن رو قرقر نکن اسی. عاقبت نداره. گفتم لعنت به سرتا پات که اینقدر زبون داری. آتیش مارو نسوزونه این زبون تو تا استخون آدمو می سوزونه.

باز خندید. گفت آتیش خوبه. موندگارمون می کنه.

دوتایی به دو طرفمون نگاه کردیم. گفتم سینه خیز زنده بمونیم باز برگردیم. گفت سربالا هیچ تضمینی نیست که زنده برسیم. اول و آخرش مردنه. اما مردن تو کدوم کانال مهمه.

گفتم داداش سمت راستی مردنه سمت چپی زنده موندن. چپ امنه ایشالله. گفتم چپ امنه. گفت شیر مادرت وسط این ماجرا دعوای چپ و راست نکن با من. اون ور که تو بهش میگی راست واسه من مستقیمه.

من سینه خیز نمیرم. یه عمری سربالا رفتم حالا هم سربالا میرم. خیال کن اون تانکها هر کدوم یه بت.

هر کدوم یه زن بابا. اون که واسه ابراهیم گلستان میشه واسه یه بت شکن دیگه هم میتونه گلستان بشه.

نشه یه جای کار خدا ایراد پیدا میکنه. دلم بدجوری لرزید از باور اینکه این حرفا حرفای آخره. از گوشه چشمم افتاد یه اشکی که نیم ساعتی بود داشت دنبال بهانه میگشت واسه ریختن. همدیگرو محکم بغل کردیم عین روزایی که تو بطن مادر جفت بودیم با هم.

برگشت سمت کانال آتیش، سربالا و سینه جلو یه تیکه پارچه دور صورتش پیچید و دل زد به دالون. اون رفت و من موندم . نمیدونم آتیش باهاش مهربون بود یا نه؟ نمیدونم خدا واسه اش معجزه کرد یا نه؟ چون دیگه هیچ وقت داداش کوچیکو ندیدم که ازش بپرسم . اما اونی که سی ساله داره میسوزه منم چون وقتی چند سال بعد برگشتم تو کانال نه اثری از سیاوش دیدم نه از عزت نه از چیزایی که اون روز تو کانال جا گذاشتم.

 

موسسه آوا –داستان