همه امیدشان به او بود و او امیدش به آتش. سربازان منتظر بودند و خسته. همه چیز را حساب کرده بود.

از اول تا آخر. مطمئن بود و امیدوار. این مرتبه نتیجه خواهد داد. دشمن در حال نزدیک شدن بود و فرصت کم. سلاحی برای دفاع باقی نمانده بود.

تنها سلاح، همان آتش بود و اندک مهماتی که کفاف چند ساعت معطلی دشمن را میداد. دستگاهش را روشن کرد و اطلاعات را وارد سیستم کرد.

سیستمی پیچیده با مدلی متفاوت.

سیستم به دستگاهی متصل بود. درون دستگاه آتشی شعله ور و سوزان خود را به دیوار شیشه ای محفظه می کوبید. آتش را تجزیه کرد. جز به جز. آتش ذره ذره شد. آتش هم چنان درون محفظه بود ولی با چشم قابل دیدن نبود.

باز هم ریزترش کرد. دیگر باید میکروسکوپ بررسی می شد. به این مرحله که رسید، آتش تمام شد و ناپدید. ناامید شد. به یاد طفل تازه به دنیا آمده

اش افتاد. عرق صورتش را پاک کرد و از نو شروع کرد. حساب کرد. از اول تا آخر. باز هم حساب کرد.

از آخر به اول. مشکل را پیدا کرد.

ساده بود ولی به چشمش نیامده بود. خندید. خوشحال شد. ادامه داد. دکمه را زد.

آتش جدیدی ایجاد شد. تجزیه اش کرد. عین همان مراحل را تکرار کرد. آتش ریزتر و ریزتر شد. ناپدید شد.

بازهم ناامید شد. با دستگاه حرارتی آتش را بررسی کرد.

درست بوده سنسور حرارتی دستگاه، خبر از حضور آتش درون محفظه میداد. آتش آن قدر ریز شده بود که با میکروسکوپ هم قابل رویت نبود.

خوشحال شد و خبر موفقت آمیز بودن آزمایش را اع لم کرد. دشمن حمله کرد و او نیز با آتش پاسخش را داد. بدون آن که آتشی باشد، دشمن را به آتش کشیده بود. دشمن تار و مار شد. او به آتش مختصات نیروهای دشمن را داده بود.

دشمن مانده و درمانده عقب نشینی کرد.

 

موسسه آوا –داستان