چهارشنبه شب بارون اومده و راه خونه خیس و گلی شده بود، اما آسمون صبح پنجشنبه صاف، آبی و آفتابی بود و خورشید به خونه ی آرتور دنت می تابید. البته چند ساعت بعد معلوم شد که این آخرین باری بود که خورشید به خونه ی آرتور می تابید.

آرتور دنت تا همون روز آخر هم کاملاً حالیش نشده بود که شورای شهر تصمیم گرفته خونه ی اون رو برای احداث به جاده ی کمربندی تخریب کنه.

در روز پنجشنبه ساعت هشت صبح حال آرتور خوب نبود. گیج و منگ بیدار شد. گیج و منگ در اتاقش قدم زد، به پنجره رو باز کرد و یه بولدزر دید، دمپایی هاش رو پیدا کرد و رفت دست شویی خمیر دندون روی مسواک مسواک زدن.

آینه رو تنظیم کرد تا ریشش رو بتراشه. آینه ی دست شویی یه لحظه تصویر بولدوزر دوم رو منعکس کرد، اما تنظیم که شد ریش یه روزه ی آرتور رو نشون داد. آرتور ریشش رو زد، صورتش رو شست و با حوله خشک کرد و رفت تو آشپز خونه تا یه چیزی پیدا کنه که بخوره.

سماور، پریز برق، یخچال، شیر، قهوه. خمیازه.

کلمه بولدوزر به ثانیه تودهن آرتور چرخید و او تو کله ش دنبال رابطه ی این کلمه با چیزهای دیگه گشت. بولدوزری که رو به روی پنجره ی آشپزخونه ایستاده بود خیلی بزرگ بود. آرتور زل زد به بولدوزره فکر کرد “زرد” بعد از پنجره رو برگردوند و رفت تو اتاق خواب تا لباس بپوشه. از دست شویی که رد شد ایستاد و دو لیوان بزرگ آب سر کشید. سردرد داشت. جلوی کمد ایستاد و کوشید تا حوادث شب گذشته رو به یاد بیاره. خاطره های مبهم و تاریک کم کم روشن و در ذهنش بیدار می شدند. انگار از دست یه چیزی خیلی عصبانی بود؛ یه چیز مهم. ماجرای او به یه جاده ی کمربندی ارتباط داشت.

چند ماه بود که برنامه ریزی شده بود، اما انگار هیچ کس از این تصمیم خبر نداشت. واقعاً مسخره بود. یه لیوان آب خورد. دیشب به این نتیجه رسیده بود که این مشکل خود به خود حل می شه. هیچ کی نمی خواست جاده کمربندی بسازه. شورای شهر هم غلط کرده بود که این برنامه رو ریخته بود. مشکل خود به خود حل می شه.

اما سر صبحی سرش درست و حسابی درد می کرد. جلوی آینه قدی کمد ایستاد و زبونش رو بیرون آورد. فکر کرد “زرد”، کلمه زرد توی ذهنش می چرخید و دنبال یه رابطه ی منطقی می گشت.

پونزده ثانیه بعد آرتور بیرون خونه ش جلویه بولدوزر بزرگ زردرنگ که به خونه نزدیک می شود دراز کشیده بود.

آقای پروسر هم به قول معروف برای خودش یه آدمی بود. یعنی یه موجود زنده ای بود که عنصر اصلی بدنش کربن بود، روی دو پا راه می رفت و جدش میمون بود. چهل ساله بود. چاق، بداخلاق و عضوشورای شهر. چیز دیگه ای که می شد درباره ی آقای پروسر گفت این بود که پدرش از نسل چنگیزخان بود. البته آقای پروسر از این نسبت خبر نداشت. آمیزش های ژنی و قومی در هزاران نسل سبب شده بودند که آقای پروسر هیچ شباهتی به نژاد مغولی نداشته باشه. تنها ارثی که از نیاکان قدرتمندش به او رسیده بود چاقی و علاقه ی وافرش به کلاه های کوچک خزدار بود.

آقای پروسر جنگجو که نبود هیچ، آدمی بود ترسو، اما عصبی مزاج. در اون روز پنجشنبه بیش از حد معمول ترسو و عصبی بود؛ چون سر راه اجرای مأموریتش یه مشکل بزرگ بد جوری قد علم کرده یا بهتر بگیم جلو بولدوزر دراز کشیده بود. مأموریت آقای پروسر این بود که خونه ی
آرتور دنت رو به روزه تخریب کنه. گفت دست از این کارها بردارید آقای دنت. خودتون می دونید که این کارها راه به جایی نمی برن. تا ابد که نمی تونید جلو این بولدوزرها دراز بکشید. سعی کرد با حالتی خشمگین نگاه کنه، اما چشم هاش بهش محل نگذاشتند.

آرتور که تو گل و لای دراز کش یده بود تو پید به آقای پروسر: “معلومه که می تونم. ببینیم بولدوزرهای شما زودتر زنگ می زنن یا من”

آقای بروسر گفت “متأسفم، اما باید واقعیت ها رو قبول کنید”. کلاه خزدارش رو از سرش برداشت و دوباره گذاشت سرش. این جاده ی کمربندی باید ساخته بشه و ساخته هم میشه”.

آرتور گفت” این تا حالا به گوشم هم نخورده. چرا باید ساخته بشه؟”

آقای پروسر می خواست آرتور رو با انگشت اشاره تهدید کنه، اما صرف نظر کرد. پرسید: “یعنی چی چرا باید ساخته بشه؟ جاده های کمربندی باید ساخته بشن. چرا نداره”

جاده های کمربندی چیزهای بسیار مفیدی اند. به کمک جاده های کمربندی، گروهی از مردم خیلی سریع از نقطه ی الف می رن به نقطه ی ب و یه گروه دیگه از مردم، از نقطه ی ب به سرعت برق می رن به نقطه ی الف. اون بنده خداهایی که تو نقطه پ زندگی می کنند، که بین نقطه ی الف وب هستند، نمی فهمند که این نقطه ی الف چی داره که این همه از مردم نقطه ی ب می خوان اِلاوبِلا برن اون جا و این نقطه ی ب چه بهشتیه که این همه آدم از نقطه ی الف می خوان هر طور که شده خودشون رو برسونن اون جا. آدم های نقطه ی پ خیلی وقت ها آرزو می کنند که آدم های نقطه های الف وب یه بار برای همیشه جایی رو که می خوان تو اون باشند انتخاب کنند و همون جا بتمر گند.

آقای پروسر آرزو می کرد که الآن در نقطه ی ت می بود. نقطه ت جای خاصی نبود. فقط یه جایی بود که از نقطه های الف و ب وپ خیلی دور بود. دوست داشت در نقطه ت یه خونه ی نقلی داشته باشه، به در خونه ش چند تا تبر آویزون کنه، و تموم وقتش رو تو نقطه ی ت بگذرونه. زنش حتماً می خواست گل های رز و میخک به در خونه آویزون کنه، اما دل آقای پروسر برای آویزون کردن چند تا تبر تیز بدجوری لک می زد. نمی دونست چرا، اما از تبر خوشش می اومد.

ادامه دارد…

 

 

 

 

موسسه آوا –داستان