بعد دوباره می خندید. زمان هایی که فورد به آسمون خیره می شد در واقع در انتظار یه سفینه ی فضایی بود و نوع و رنگش هم براش فرق نداشت. اگه می گفت “سبز” به این دلیل بود که یونیفرم کارمندهای شرکت بازرگانی یتلویس، زادگاه او، سبز رنگ بود. فورد پریفکت از پونزده سال پیش در این سیاره ی خسته کننده و ملال آور گیر کرده بود و امید چندانی نداشت که یه روزی به سفینه ی فضایی از جو زمین رد بشه و اون رو پیدا کنه.

فورد آرزو می کرد که به سفینه ی فضایی در جو زمین ظاهر بشه؛ چون می دونست که چه جوری می شه این سفینه ها رو نگه داشت و ازشون خواهش کرد که آدم رو چند قدم با خودشون ببرند. فورد می دونست که چجوری می شه با کمتر از سی دلار آلتیری در روز، تموم دنیا رو سیاحت کرد.

فورد این جور اطلاعات رو داشت چون شغل اصلی او گزارشگری و تحقیق میدانی برای کتاب بسیار قابل توجه راهنمای کهکشان برای انواستاپ زن ها بود.

آدم جماعت خیلی زود به محیط تازه عادت می کنه و با مردم اخت می شه. زندگی آرتور دنت هم تا وقت ناهار طوری به روال عادی برگشته بود که انگار صد ساله که شغل اصلیش اینه که جلو بولدوزر تو خاک و گل دراز بکشه. بعضی وقت ها سراغ مادر یا وکیلش رو می گرفت، بعضی وقت ها هم می گفت که یه کتاب خوب براش بیارن، آقای پروسر هم هر چند وقت یه بار سعی می کرد آرتور رو قانع کنه که بلند شد. “… اگه برای خودتون نمی کنید برای دیگران بکنید..”، “.. پیشرفت جامعه ی بشری..”، “… خونه ی منو هم یه روزی خراب کردن، اما دنیا به آخر نرسید…” و الخ.

کار راننده بولدوزر هم شده بود قهوه خوردن. البته هر چند وقت یه بار حرف سندیکا رو به میون می کشیدند تا ببینند که وسط این معرکه چیزی به اون ها می رسه یا نه.

کره ی زمین آهسته در مدار همیشگی خود به حرکت همیشگی خود ادامه می داد. نور خورشید گل و لایی رو که آرتور توی اون دراز کشیده بود به تدریج خشک می کرد. سایه ای از فراز آرتور رد شد. سایه گفت سلام آرتور. ” آرتور به بالا نگاه کرد و با تعجب در نور تند خورشید چهره ی فورد رو دید. “سلام فورد. چه طوری؟” “خوبم. ببینم کار مهمی داری؟”

آرتور فریاد زد “کار مهمی دارم؟ نه! اصلاً و ابداً!

فقط باید جلو این بولدوزرها دراز بکشم تا خونه ی منو خراب نکنن. جز این کار دیگه ای ندارم. چه طور مگه؟”

ساکنان بتلگویس کنایه و طعنه رو نمی شناختند و فورد هم بیشتر وقت ها لحن طعنه آمیز آدم های زمینی رو در نمی یافت؛ مگر این که هوش و حواسش رو حسابی جمع می کرد. فورد خطاب به آرتور گفت خب پس، یه دقیقه باهات کار دارم. کجا می تونیم حرف بزنیم؟

توجه فورد برای لحظه ای کوتاه از آرتور به جا یا چیز دیگری معطوف شد. به آسمون خیره شد و قیافه ش به خرگوشی می برد که در جاده محو نور چراغ یه ماشین شده و خیلی دلش می خواد بره زیر ماشین. فورد به خودش اومد و کنار آرتور زانو زد. با لحنی جدی گفت:” باید حتما باهات حرف بزنم.” خب. بزن.”

یعنی موقع حرف زدن دوست دارم که یه چیزیم بخوریم تا خودمون رو آماده کنیم و خیلی مهمه که این کار رو همین الان بدون تأخیر بکنیم. پاشو بریم.”

دوباره ترسان و مشتاق به آسمان نگاه کرد. داد آرتور دوباره در اومد،” بابا نمی فهمی؟” به پروسر اشاره کرد.” این یارو می خواد خونه ی منو خراب کنه.” فورد حیران به آرتور نگاه کرد. پرسید “خوب که چی؟ برای این کار که تو رو لازم نداره؟”

اما من نمی خوام که خونه م خراب بشه؟”

“آها!”

“فورد، تو چیزیت می شه؟ منگ شده ی چرا؟”

نه. نه. ببین. من باید حتما و فورا مهم ترین و تکون دهنده ترین چیزی رو که تو عمرت شنیده ی برات تعریف کنم. وقت زیادی هم ندارم. پاشو بریم.”

آخه برای چی؟”

“برای این که بعد از صحبت من باید یه چیزی بخوری تا حالت جا بیاد و آماده بشی.” فورد به آرتور خیره شد و آرتور با تعجب متوجه شد که داره سست می شه. آرتور البته نفهمید که علت این سست شدن به بازی قدیمی بود که فورد اون رو در بندرهای ماوراء فضای معدن های سیستم اوریون بتا یاد گرفته بود. فورد به آرتور خیره شد و به کسی تو کله ی شلوغ آرتور به او گفت که شاید بهتره پاشه و همراه فورد بره. با نگرانی پرسید:

“اما خونه م چی؟” فورد یه نگاهی به آقای پروسر انداخت و به فکر شیطانی در ذهنش برق زد.

“همین آقا می خواد خونه ی تو رو خراب کنه؟”

“آره. می گه می خوان یه جاده کمربندی ….”

” چون تو این جا جلو بولدوزر دراز کشیدی نمی تونه خونه رو خراب کنه؟”

” آره، می گه..”

“حالا یه کاریش می کنم.” بلند شد و خطاب به آقای پروسر گفت “ببخشید آقا.” در این لحظه آقای پروسر در حال گفت و گو با سخنگوی راننده های بولدوزرها بود و در این باره با اون ها بحث می کرد که آیا کار آرتور دنت به سلامت روحی راننده ها آسیب می زنه یا نه و اگه می زنه چه قدر پول بیشتر به راننده ها می رسه.

ادامه دارد…

 

 

 

 

 

موسسه آوا –داستان