نگاه ریشخند آمیز راننده های بولدوزر صورتش رو سرخ کرد. آقای پروسر این پا و اون پا کرد، اما نگه داشتن هیکل چاقش برای هر دو پا هم مشکل بود چه برسه به یه پا، به نظر می رسید که یه آدم بدبختی بدجور گند زده و آقای پروسر خدا خدا می کرد که این آدم بدبخت خودش نباشه.

گفت: “شما حق و وقت داشتید که پیشنهادات و اعتراضات خودتون رو با ادارات مسئول و مقامات مربوطه در میون بذارید”.

آرتور جواب داد: “وقت داشتم؟ اولین باری که این حکایت به گوشم خورد دیروز بود. یه کارگری اومد دم خونه. ازش پرسیدم که اومده پنجره ها رو تمیز کنه، گفت نه، اومده که خونه رو خراب کنه. تازه این رو هم اول نگفت. اول چند تا پنجره رو تمیز کرد و بابت این کار پنج پوند منو سر کیسه کرد و تازه بعد گفت.”اما برنامه ی جاده ی کمربندی از نه ماه پیش برای ملاحظه ی عموم در دفتر برنامه ریزی شورا بود”.

“آره جون عمه ت. دیروز بعد از ظهر، بعد از شنیدن داستان رفتم به این دفتری که می گی. هیچ کس به خودش زحمت نداده بود که این طرح ها رو جایی آویزون کنه که دیده بشن. هیچ کس حتی یه خبر ساده هم به من نداده بود”.

طرح ها در دفتر برنامه ریزی شورا بودن، برای ملاحظه ی عموم”. “ملاحظه عموم؟ باید می رفتم زیر زمین …”

طرح ها همیشه در زیر زمینن” باید با چراغ قوه می رفتم زیر زمین” “حتماً لامپ های زیر زمین خراب شده بودن” راه پله هم خراب بود. اما بالاخره طرح ها رو دیدین یا نه؟”

آره دیدم. تو یه توالت از کار افتاده، تو آخرین کشویه کمد پر از پرونده. رو در کمد نوشته شده بود مواظب باشید، پلنگ خطرناک!”

تکه ابری از فراز سر اون ها رد شد و با سایه ش آرتور و خونه ش رو پوشوند. آقای پروسر با بداخلاقی به خونه ی آرتور نگاه کرد.

گفت:” حالا این خونه ی فکسنی اصلاً چی داره که این قدر بهش دل بستید؟ مالی هم که نیست”.

“ازش خوشم می آد” .

“از جاده کمربندی هم خوش تون می آد”

“دهن تون رو ببندید. دهن تون رو ببندید و برید پی کارتون. برید گم شید و این جاده ی کمربندی لعنتی تون رو هم با خودتون ببرید. صاف و پوست کنده به تون می گم که باید از رو نتعش من رد بشید تا جاده رو بسازید”.

آقای پروسر چندبار دهنش رو باز و بسته کرد، اما هیچ کلمه ای از دهنش خارج نشد. برای لحظه ای زودگذر در ذهنش تصویری ظاهر شد که اون رو غرق در لذت کرد؛ خونه ی آرتور در شعله های آتش می سوخت و آرتور فریادزنان و با حداقل سه نیزه ی تا دسته فرورفته در سینه و پشت، از خونه ی سوخته فرار می کرد. آقای پروسر از این گونه خیالات زیاد داشت و خودش هم نمی دونست چرا، اما این جور تصویرها او را به شدت عصبی می کرد.

لحظه ای به تته پته افتاد، اما دوباره بر خودش مسلط شد.

گفت: آقای دنت”. بله؟ ”

“باید چندتا چیز به تون بگم. می دونیدید این بولدوزر چه قدر آسیب می رسه اگه از روی شما رد بشه؟چقدر؟”

“هیچی!”

آقای پروسر از آرتور دور شد و با تعجب از خودش پرسید که چرا تو کله ش هزاران سوارکار خشمگین بهش فحش می دهند.

از قضای روزگار در صد امکان آسیب دیدن بولدوزر در تصادف با آرتور (یعنی صفر) دقیقاً مساوی بود با درصد این امکان که آرتور بفهمه که بهترین دوستش نه تنها مثل خودش از نسل میمون نیست، بلکه بر خلاف اون چه همیشه می گه، اهل گیلدفورد هم نیست و در یه سیاره ی کوچک در نزدیکی پتلگویس به دنیا اومده. این فکر هزار سال سیاه هم به ذهن آر تور نمی رسید.

بهترین دوست آرتور حدود پونزده سال پیش به کره ی زمین رسیده بود و خیلی سعی کرده بود که با جامعه ی بشرى اخت بشه. در برخی موارد هم موفق شده بود. مثلاً در تموم این پونزده سال به دیگران گفته بود که یه بازیگر بی کاره. ادعایی که خیلی منطقی به نظر می رسید.

اما در تحقیقاتش درباره ی کره ی زمین دقت کافی نکرده بود و به همین دلیل چنتا سوتی بدجور هم داده بود. مثلاً اسم خودش رو گذاشته بود “فورد پریفکت” (اسم یک مدل خودرو کمپانی فورد)، چون فکر کرده بود که این نام در کره ی زمین نامیه عادی و خیلی رایج .

فورد قد بلند نبود، حالت چهره ش تأثیر گذار بود، اما نه اون جوری که توصیف ناپذیر باشه. موهای سرش تنگ بود و قرمز رنگ و به عقب شونه شده. در پوست صورتش هیچ چین و چروکی دیده نمی شد. در چهره ش حالتی عجیب بود که اسمی نداشت. مشکل شاید در این بود که فورد خیلی کم پلک می زد و به همین دلیل اگر کسی بیشتر از چند دقیقه مستقیم به چشم های او نگاه می کرد، اشک تو چشم های خودش جمع می شد. مشکل شاید هم لبخند های بیش از حد و گاه نالازم او بود که به مردم این احساس رو می داد که فورد می خواد کله شون رو بکنه.

بیشتر کسانی که فورد در کره ی زمین با اون ها دوست شده بود فکر می کردند که فورد آدم عجیب و غریبیه، اما از آزارش به مورچه هم نمی رسه. فقط چند تا عادت ناجور داره. فورد هر از گاهی بدون دعوت می رفت به مهمونی های دانشگاهی و ستاره شناس هایی رو که می دید اون قدر مسخره می کرد که از مهمونی می نداختنش بیرون.

بعضی وقت ها بی هدف و مثل هیپنوتیزم شده ها زل می زد به آسمون. این جور وقت ها اگه کسی ازش می پرسید که چشه از جاش می پرید، دوباره بر خودش مسلط می شد و موذیانه لبخند می زد.

گاهی به شوخی جواب می داد “منتظرم یه سفینه فضایی ببینم”. همه می خندیدند و می پرسیدند” چه نوع سفینه ای؟

“سفینه ی سبزرنگ”

ادامه دارد…

 

 

 

 

موسسه آوا –داستان