می­خواستم یه دکور شیک و متفاوت برای اتاقم سفارش بدم. یه چیزی که روح داشته باشه و روح منم تازه کنه. یه جنگل کوچیک زیر آب دقیقا همون چیزیه که بهش فکر کرده بودم. یه پلانتاریوم. توی ذهنم چندین بار چیده بودمش. اول یه لایه شن ریز می­خواد. پوشش زیر باید کوتاه باشه مثل چمن. حالا کاری ندارم توی بازار بهش میگن مونت کارلو. بعدش نمای صخره خوبه، بوته­های افشان با برگهای نواری قشنگن. وقتی با جریان آب برگ­های باریکشون مثل یه دسته مو توی باد موج می­خوره یاد خواب عجیبی که دیده بودم می­افتادم. جلو آینه وقتی که دیدم یه دسته گل آذین پر از شکوفه و ساقه های جوانه زده به جای مو دارم که تاب می­خورن.

نورپردازی هم می­خواستم و ماهی ریزه­هارو هم گذاشتم ترنج انتخاب کنه.

ترنج از وقتی به دنیا اومد، حال و هوای زندگیمون عوض شد. بزرگ شدن یه نوزاد ضعیف و به زبون اومدنش معجزه ایه که انقدر دیدیم برامون عادی شده. داشتم فکر می­کردم دیگه چه چیزایی دورمونه که عادی شده. هر روز ترنج می­پرید بغلم که بلندش کنم بیاد به ماهیا و جنگل سلام کنه و براشون شعر بخونه.

برای این ذهن شلوغ من که مدام داشتم یه عالم مشکل کاری و حرف این و اون رو در ثانیه پردازش می­کردم، آرام ترین بخش روزانه­ام بود.

ما آدم­ها مخابرات رو گسترش دادیم که با هم بیشتر حرف بزنیم یا اطلاعات منتقل بشه؛ اما چقدرش ارزش انتقال داره؟ وقتی که هدیه سالگرد ازدواجمون یه موبایل نسل  جدید بود پر از نرم افزارهایی که معلوم نیست به چه درد می‌خورن، بیشتر این سوال رو از خودم پرسیدم. صفحه ای که مدام داره اختلال امواج محیطو نشونم میده و هنرش تفکیک اونهاست که بفهمم کدوم وسیله الکتریکی دورم داره خارج میزنه. مدام حافظه گوشی رو از پیشنهادهایی که درباره­شون می­فرسته پاک می­کنم. چی قشنگ­تر از ضبط صدای شیرین زبونی ترنج واسه­ی جنگل و جوجوهاش. وقتی رفتیم مسافرت اصلن از اینکه موبایلم جاموند اذیت نشدم، خب من خیلی وابسته تکنولوژی نبودم. ظاهرا وقتی که نبودم خیلی اتفاق­ها افتاده.

اینا رو وقتی فهمیدم که گوشی جامونده رو کنار پلانتاریوم پیدا کردم و یک سری پیغام ناشناس روی مبدل نرم افزار دیدم.

انگار امروز ترنج خونه نیست.

آره. مامان هم نیومد. همه جا ساکته.

باز خوبه شماها هستین من تنها نمی­مونم.

قفل در نشکسته اما ظاهرا چند نفر اینجا بودن که مارو می­شناختن. به گاوصندوق سر زدم سر جاشه. چیزی به هم نریخته. پس چی شده؟

فقط تونستم زنگ بزنم شرکت پشتیبانی اون مدل موبایل و پرسیدم چقدر به تکنولوژیشون اعتماد دارن؟ وقتی ماجرارو گفتم باورشون نشد چون چیزی بیشتر از هشدار قطعات الکترونیکی پیش بینی نشده بود.

خلاصه من که کوتاه نیومدم و اونا کارشناس‌شونو با یک سری تجهیزات فرستادن اینجا و گیج تر برگشتن.

کلافه بودم. برای اینکه ذهنم آزاد بشه نشستم روبروی پلانتاریومم و داشتم به حل معمای کی اینجا بوده فکر می­کردم. گوشی رو درآوردم یه سلفی باهاش بندازم که دیدم داره روی همون نرم افزار هشدار لوازم، پیغام های ناشناس پشت سر هم میان:

مامان چقد ناراحته…

بازم که ترنج نیست…

من قدم کوتاهه و چسبیدم به شن های ته آب. تو که میتونی شنا کنی برو بالاتر ببین از اون بالا چیز بیشتری می­بینی؟

چی شد؟ پیغام از روی شن… توی پلانتاریوم!؟ شیرجه زدم و صورتمو چسبوندم به شیشه اش…ادامه پیام­ها میومد…

مامان چرا انقد خشکش زده. مگه اولین بارشه مارو می­بینه.

من خجالت می­کشم تو ازش بپرس ترنج کی میاد؟

از صبح چند بار پرسیدم. فک کنم اینا حرف مارو نمی­فهمن.

انقد اشک تو چشمام جمع شده بود که دیگه نمی­دیدمشون. با صدای لرزان گفتم مونتی، آزولا، ماهی نئونی، من دارم صداتونو می­شنوم. البته نه… دارم پیام­هاتونو می­خونم. شماها دارین با هم و با من حرف می­زنین… همیشه حرف می­زدین… همیشه.

یه مدته فقط دارم به سمفونی خلقت گوش میدم… تنها سمفونی که هیچ کس توش خارج نمیزنه… هیچ کس.

 

موسسه آوا –داستان