درست یادم نمیاد چرا غیبت کرده بودم اما خوب یادم میاد ،اگه غیبت نکرده بودم بادبادک زهرای عمه گلدونه هیچ وقت سقف پشت بوم حاج درویش اینا رو نمی دید. تازه اگه من نبودم سقف خونه رضا اینا رو هم نمی دید.خیلی خیلی که بالا می رفت می تونست سقف خونه مارو نگاه کنه و با شیشه های آبغوره لب پشت بوم حرف بزنه. زهرا می گه شیشه های آبغوره لب دیوار خیلی می فهمن. اونا سال تا سال لبه دیوار ردیف ایستادن و همه  چیز کوچه رو خوب می بینن. خوب اگه اینجوری باشه شیشه های آبغوره خونه حاج درویش باید فهمیده تر باشن. اونا از بالاپشت بوم حاج درویش تا ته خیابونو می بینن . تازه با کفترا هم حرف می زنن. خودم دیدم. همیشه چندتا کفتر گنده رو پشت بوم حاج درویش ،نشستن کنار شیشه های آبغوره بغ بغو می کنن. کفترا رو پشت بوم ما نمیان. پشت بوم ما پر غیر سیاه نرمه. هر وقت به مامان گفتم، گفته مگه قیر سفید سفت هم داریم؟ بله که داریم. غیرای دیوار پشتی خونه حاج درویش سفیده. از تو خونه عمه گلدونه که نگاه کنی دیوار پشتی خونه حاج درویش و می بینی. قیراش سفیده سفیده تو آفتاب برق می زنه عین طلا. زهرا می گه باباش دیده حاج درویش تو قیرای دیوارش طلا ریخته. به نظر منم ریخته. هرکی بخواد طلا بفروشه می ره مغازه پسر حاج درویش.حتی بابا هم گوشواره های مامانو به پسر حاج درویش فروخت. خوب حتمن گوشواره های مامانو آب کردن و مالیدنشون به دیوار که تو آفتاب اینجوری برق می زنه. چند بار خواستم برم گوشواره های مامانو از دیوار در بیارم و بدم به مامان. از وقتی گوشواره هاشو فروخته روسری شو از سرش بر نمیداره .  اما از دیوار می ترسم. زهرا می گه دیوار ترس نداره. اما اگه یه دفه یه کار بدی کنه و باباش سرشو بزنه تو دیوار می فهمه دیوار ترس داره، در ترس داره، میز ترس داره، گلدون ترس داره، آمپول ترس داره ، اصلا هرچی دور و برش هست ترس داره ،تازه خودشم ترس داره. عمه گلونه جلوی در ایستاده و می گه الان که نمی شه برو عصری بیا ، زهرا درس داره عزیزم . اما من خیلی وقته از این چیزا نمی ترسم.

پسر حاج درویش فکر می کرد ازش می ترسم . امانمی ترسیدم. سرشو که از تو جوب دراوردن از چشاش فهمیدم که فهمیده دیگه ازش نمی ترسم. دیگه از هیچی نمی ترسم. فقط از زهرا می ترسم. هر وقت بهش فکر میکنم یه آمپول بهم می زنن ، خوابم می گیره. دقیق می بینم. پسر حاجی رو از تو جوب در میارن. خنده ام می گیره. فقط چرخ عقبش می چرخه. چرخ جلوش قفل شده.

چند بار از جلومون رد شد و گفت مسجد شاه چراغونه بچه گدا فراوونه . دفه آخری چوب و کردم لای چرخش با سر رفت تو جوب و نتونست بگه فراوونه اما بابای رضا می گفت خیلی داغونه. هیچکی حاج درویش و اینجوری ندیده ، بعید می دونم رضا بده.

بابام سرمو می زنه تو دیوار. می گه چه غلطی کردی؟  مامان گریه می کنه. زهرا تو بغل عمه گلدونه گریه می کنه. نزدیک بیدار شدنم که می شه بی تربیت می شم. فحش می دم به همه به آقای ناظم. می زنه تو گوشم. می گه لعنتی چرا غایب بودی؟ من آروم گریه میکنم . مامان می گه خدا بزرگه. یه نگهبان سیبیلو به اون یکی می گه هجده سالش که بشه تمومه. مامان توی صورت خودش می زنه و اشک می ریزه. یه سیبیلوی دیگه به بابا می گه اینجا سیگار نکش.

بادبادک زهرا رو پشت بوم حاج درویش گیر افتاده. پسرحاجی بادبادکو پاره می کنه و می خنده. زهرا تیکه های بادبادک پاره پاره شو برمی داره. پسر حاجی بازم می خنده. دادمی زنم نوبت منم می شه. یه‌نگهبان قد بلند می گه نوبت همه می شه. یگی هجده ساله یکی هشتاد ساله. همه رفتنی هستیم. یا علی بگو و پاشو. زیاد طول نمی کشه.

 

موسسه آوا –داستان