دود بود و آتش.

سرتاسر جنگل را ابرهایی از جنس دود پوشانده بود. زمستان بود اما جنگل داغ بود و گرم.

نور آتش جنگل را روشن کرده بود. همه خسته بودیم و کلافه.آتش قصد خاموش شدن نداشت.

گروهی آمدند و به ما رسیدند. همگی از کودکی حرف می زدند که در آن طرف آتش مانده است. خود را آماده کرد و لباسش را پوشید. خواست از میان آتش عبور کند.

جلویش را گرفتند. چند مرتبه ای آب به سر و صورتشزدند تا بلکه کمی سر عقل بیاید. اما او خندید.

حواسش جمع بود. جمع تر از همیشه، لباس ضد حریقش را پوشید. ماسک اکسیژنی زد و رفت.

رسید به آن طرف جنگل. دختر گریه می کرد. نالان بود و خسته. ترسان بود و لرزان. آتش نشان خود را به دختر رساند.

آرامش کرد. لرزش کم شد. از بطری اش آبی به او نوشاند. دختر نفسش جا آمد. گریه اش قطع شد. مدتی طول کشید تا بتواند دختر را آرام کند.

آتش بیشتر شد. نه راه پیش داشت و نه راه پس از جیب خود اختراعش را بیرون کشید. اما قبل از آن به آتش نیاز داشت. باید تکه ای از آتش را داشته باشد.

دستگاهش بدون آن عمل نمیکرد. قبل تر اختراعش را در آزمایشگاه امتحان کرده بود. موفقیت آمیز بود.

اما آن تکه آتش کجا و این کوه آتش کجا. می ترسید اما چارهای نبود. دختر باز هم ترسید. سرفه هایش بیشتر و بیشتر شد. مرد به سمت آتش رفت.

چند ثانیه دستگاه را نزدیک آن نگه داشت. فاصله کم بود و نتیجه بی فایده. دستانش را نزدیک تر برد. دستانش دیگر طاقت حرارت آتش را نداشت. می سوخت، اما چاره ای نبود.

دستگاه کدهای ژنتیکی آتش را بررسی کرد. تمام و کمال چراغش سبز شد. مرد خندید. خوشحال شد. دختر را در بغل گرفت و دستگاه را به دست به راه افتادند. نزدیک آتش که شد دختر قصد فرار داشت. مرد نگاهش کرد. دختر آرام نشد.

با دوستانش تماس گرفت. گوشی را به دست مادرش دادند. مادر با دختر صحبتی کرد. دختر آرام شد. مرد، خبر ورود به آتش را به دوستانش داد.

دوستانش سعی در منصرف کردنش داشتند. قبول نکرد. گفتند صبرکند تا راهی برایش پیدا کنند. قبول نکرد. معبری باز کنند. قبول نکرد. حتم داشت تاآن موقع دختر از کمبود اکسیژن خواهد مرد.

خداحافظی کرد و به راه افتاد. مرد، دختر را در بغل گرفت. لباس را روی صورتش گرفت و ماسک را روی صورت دختر گذاشت.

وارد آتش شدند. در آن سوی آتش همه منتظر بودند و نا امید. پدر و مادر کودک گریه می کردند. آه و ناله بود و بس. به داشتن جسم بی جان دخترشان هم راضی بودند.

مراسم عزاداری را از همان اول شروع کرده بودند. چشم چرخاندند. خبری نبود. امیدشان از آمدن مرد نا امید شد. مرد، دختر در بغل، از میان آتش گذشت. همه خوشحال بودند و متعجب.

چگونه از آتش رد شده است. معجزه است یا شعبده؟ جادوست یا دانش؟

مرد خندید و دستگاه کوچکی را از جیب خود بیرون کشید. دستگاه را که نشانشان داد همگی آرام گرفتند.

صدایی از دور شنیده شد. یک خانواده، در آن سوی آتش گیر کرده اند. مرد لبخندی زد. قمقه اش را آب کرد و مصمم تر از همیشه، به سمت آتش رفت.

 

 

موسسه آوا –داستان