• تاریخ‌گرایی

چنان‌که ذکر گردید، در قالب نحله‌ی اصلی تاریخ‌گرایی، دیدگاه‌ها و روی‌کردهای فرعی‌تری مطرحند که اهم آن‌ها را به شرح زیر می‌توان دانست.

  • اراده‌گرایی( بالمعنی‌الاعم)

گفته‌اند که علوم انسانی عرصه‌ایست که اراده‌ی انسانی بر آن حکم‌فرماست. این مطلب را در قرون وسطی به طور کاملاً هستی شناختی مطرح می‌کردند یعنی بر آن بودند که چنان‌که ما قلم‌رو و عرصه‌ای (به‌عنوان عرصه‌ی علوم طبیعی) داریم که اراده‌ی انسان در آن مدخلیت ندارد عرصه‌ای نیز (به عنوان عرصه‌ی علوم انسانی) داریم که محل دخالت اراده‌ی انسان است. به‌طوری‌که اگر اراده‌ی انسان از جهان حذف شود عالم دچار جبر علی شده و می‌تواند تماماً موضوع علوم طبیعی قرار گیرد؛ ولی به محض این‌که اراده‌ی انسان وارد عملمی‌شود، علی‌الظاهر معادلات به هم خورده و پای یک‌سری غایات، روش‌ها و مبانی دیگری به میان می‌آید. زیرا از آن‌جا این دو عرصه دارای دو هستی، نهاد و هستومند[۲] جداگانه‌اند،از دو نوع روش متمایزهم جهت مطالعه شدن برخوردارند. که این باور هستی‌شناختی در قرون جدید (و بعد از رنسانس)زائل و به نوعی گفته شد که فارغ از مؤلفه‌ی هستی‌شناختی موضوع، و صرفاً از حیث روش‌شناختی دو عرصه‌ی متفاوت مطالعاتی، مطرح می‌باشد. پس اراده را می‌توان یکی از عناصری دانست که از طریق آن می‌توان علوم انسانی را قوام داد.

  • تاریخ‌گرایی( بالمعنی‌الاخص)

یک مساله‌ی دیگر مسأله‌ی تاریخ است. از این منظر علوم انسانی علومی‌اند که عرصه‌ی حکم فرمایی تاریخند؛ به‌طوری‌که ظاهرا در علوم طبیعی (جز در استثنائاتی چون زمین‌شناسی ، زیست‌شناسی و تا حدی کیهان‌شناسی) تاریخ مطرح نبوده و قوانین این علوم بدون تاریخ بوده و از ازل تا ابد نافذند؛ ولی در مقابل علوم انسانی عرصه‌ی تاریخ است به نحوی که به علوم انسانی، «علوم تاریخی» هم می‌گویند. البته باید توجه شود، که چیزی که در مغرب زمین از تاریخ مراد می‌کنند، به نحوی موسع‌تر از آن چیزی است که برای ما مطرح است. از منظر غربیان، تاریخ فقط مجموعه‌ای از بررسی رخ‌دادهایی که در گذشته اتفاق افتاده نیست؛ بل‌که تاریخ به نوعی بر «تفرد»[۳]هم تاکید دارد. واقعه‌ی تاریخی واقعه‌ای است که به طور جزئی اتفاق می‌افتد،و شاید به همین خاطر بود که نظام فلسفی یونان باستان تاریخ را به هیچ رو در زمره‌ی علم نمی‌دید؛ زیرا ممیزه‌ی اصلی علم در نظر کسانی چون افلاطون و ارسطو، رسیدن به تراز کلیت و برخورداری از امکان اعمال تعمیم بود، که واقعه‌ی تاریخی (به‌عنوان امری مجزا و منفرد واقع در زمان و مکان خاص) واجد چنین خصیصه‌ای و لذا متضمن معرفتی نبود، و نمی‌شد علمی بر آن بنا نهاد؛ زیرا ما علم به وقایع جزئیه نداریم. حتی ارسطو شعر را (که قادر به تولید علمی بین‌الاذهانی است) به لحاظ تضمن بر حقیقت و معرفت، بالاتر از تاریخ می‌داند؛ ولی برای تاریخ اصلاً این قابلیت متصور نیست. خلاصه این که مسأله‌ی جزئیت،مسأله‌ای است که علوم انسانی مطرح بوده و علوم انسانی، علوم جزئی‌اند، و این علوم با حقیقت در جزئیت و تفرد آن مواجه‌اند. مثلاً در بررسی مواردی چون «انقلاب اسلامی»، «انقلاب روسیه»،«انقلاب فرانسه»، «جنگ جهانی اول» و … ما با وقایع و امور جزئی مواجه هستیم؛ در حالی‌که در علوم طبیعی، امور جزئیه به هیچ رو مورد عنایت نبوده، و امر از لحاظ جزئیتش، موضوعیت برای علوم طبیعی ندارد. مثلاً شما اگر می‌خواهید (به عنوان یک گزاره‌ی علوم طبیعی) ببینید که آب در چند درجه می‌جوشد موارد جزئیه‌ی آن (از قبیل مکان و زمان) را حذف نموده و یک شرایط متعارف و استانداردی تعریف می‌کنید. بنابراین نمی‌شود گفت که علوم طبیعی به پدیده در جزئیت آن می‌پردازد. اما در علوم انسانی به پدیده در جزئیت آن پرداخته می‌شود.

  • تفردگرایی

امر دیگری که علاوه بر اراده و تاریخ می‌توانیم آن را قوام‌بخش علوم انسانی بدانیم مسأله‌ی تفرد است. به‌طوری‌که در همین راستا علوم انسانی را بعضی‌ها علوم «غیرقانون‌بنیاد[۴]» دانسته اند. «نوموس»واژه‌ای یونانی و خاست‌گاه همان واژه‌ی «ناموس» است که در عربی و فارسی نیز رواج دارد، و آن را به قانون ترجمه می‌کنند؛ ولی معمولاً امری بنیادین‌تر از قانون بوده و طنین این بنیادین‌تر بودن در جمع مکسر این کلمه («نوامیس») ملموس‌تر است، مثلاً در آن‌جا که گفته می‌شود نوامیس الهی، گویی به چیزی بنیادین‌تر از قانون (و امری که قانون را به پا می‌دارد) اشاره می‌نمائیم.  بر این اساس می‌گویند که علوم انسانی علومی غیرقانون‌بنیاد است؛ زیرا در این علوم به جزئیت و تفرد اشاره شده، و نمی‌شود قانون کلی (به معنایی که در علوم طبیعی به کار می‌رود) بر آن‌ها بنا نهاد. لذا علی‌الظاهر در خصوص علم انسانی (از آن‌جا که پدیده را در جزئیتش مورد بررسی قرار می‌دهد) اموری چون تبیین، پیش‌بینی و کنترل متصور نیست.

  • مکتب تفهم

از آن‌جا که مکتب تفهمی بدواً در آلمان به بار نشسته، به اصطلاح آلمانی آن (Versthen) اشاره می‌گردد، که معادل «دانستن[۵]» (و زیرایستادن) می‌باشد. متکای نخست این ره‌یافت این است که مدعی است که «فهم» غیر از «شناخت» است. به‌طوری‌که می‌توان گفت که از منظر این ره‌یافت شناخت به همان امور علی و معلولی (ساری در عالم طبیعت و فاقد معنا) اشاره دارد، درحالی‌که مقوم عالم انسانی معناست، و معنا باعث می‌شود که آن‌چه که در علوم انسانی با آن روبرو می‌گردیم، فهم باشد نه شناخت. در این‌جا نیز توجه به مثال مقایسه‌ی افتادن گچ با سقوط انسان، کارگشا به نظر می‌رسد، به‌طوری‌که برای افتادن گچ، بیش از یک تبیین (که همان اثر جاذبه‌ی زمین و شتاب ناشی از آن و مسائل مربوط به آن باشد) مطرح نیست؛ولی در مورد عالم انسانی ممکن است تبیین‌های دیگری از قبیل قتل یا خودکشی نیز مطرح باشد.

مثال قابل ذکر دیگر مقایسه‌ی میان پدیده‌ی طبیعی «سرفه»و عمل معنادار «صرفه کردن» است. به‌طوری‌که اگر پدیده‌ی سرفه به لحاظ طبیعی سنجیده شود، صرفاً یک تبیین دارد، و آن این‌که هوایی با سرعت و فرم خاصی از خلال تارهای صوتی عبور نماید؛ اماهمین سرفه در عالم انسانی، ممکن است تعابیر و معانی گوناگونی از قبیل «ساکت باش» و «توجه کن» را در بر گیرد. همین‌طور عمل «دست بالا بردن» که در عام طبیعی یک تبیین مادی و مکانیکی خاص خود را دارد؛ ولی در عالم انسانی ممکن است معانی متفاوت و بعضاً متضادی چون«درخواست»، «موافقت»و«مخالفت»را در بر بگیرد. خلاصه این‌که ره‌یافت تفهمی ادعایش این هست، که عالم انسانی (برخلاف عالم طبیعی)، عالمی است که دارای اعمالی معنادار است. ضمناً باید توجه شود که «همان»دانستن«معنا» و «هدف»محل تأمل است. به‌طوری‌که اگرچه شاید بتوان گفت که کل عالم طبیعی دارای هدف و غایتی است؛ ولی ضرورتاً نمی‌توان برای اجزاء منفرد آن هدف و غایتی تصور نمود، و آن‌چه که در تفهم مطرح است معناست نه هدف. حال بر اساس محوریت معنا، می‌توان روی‌کرد اصلی تفهمی، را به دو روی‌کرد فرعی عمده (البته با مرزهایی نه چندان تیز و روشن منبعث از ماهیت علوم انسانی)، شامل «روی‌کرد تفهمی ماکس وبر» و «روی‌کرد تفهمی نئوویتگنشتاینی» مذیل نمود، که به شرح ادامه‌ی این بخش از گفتار به معرفی اجمالی این دو روی‌کرد پرداخته می‌شود.

  • روی‌کرد تفهمی ماکس وبر

اهمیت عمده‌ی آثار و اندیشه‌های ماکس وبررا می‌توان در مقدمه بودن برای کار هرمونوتیسین‌های بعدی دانست. نیز از اساسی‌ترین آموزه‌های وی می‌توان به اصطلاح «نمونه‌ی آرمانی»[۶]اشاره نمود. بر اساس این آموزه برای قوانین و اعمال انسانی یک «نمونه‌ی آرمانی»ای در نظر می‌گیرند، که پدیده‌ی مورد مطالعه نسبتی(دور یا نزدیک) با آن نمونه آرمانی داشته باشد. بر این اساس می‌توان گفت که وی نیز برای اعمال انسانی معنایی را قائل می‌شد، منتها وجه ممیزه‌اش با سایرین در این بود که پیش‌نهاد می‌کرد که پیش از مطالعه‌ی پدیده و عمل انسانی، یک نمونه‌ی آرمانی در خصوص آن در نظر گرفته شود، البته می‌دانیم که اگرچه آرمانی بودن به معنای نبود الزامی در جهان خارج است؛ ولی این ویژگی نبودن در جهان خارج را مکتب فرانکفورت در قالب طراحی توسط خود فرد حاصل می‌نماید (مانند بیمارستانی که خود اهدافی آرمانی برای خود تعریف می‌نماید)؛ درحالی‌که در نظر ماکس وبر این نمونه،واقعاً و مستقل از طراحی فرد آرمانی بوده و البته وجود خارجی هم ندارد. (مانند بیمارستانی در به‌ترین حالت قابل تصور آن)

 

[۱] Humanities Social Science

[۲] – Entity

[۳] -Individuality

[۴] – Non-Nomothetic

[۵] – Understanding

[۶] – Ideal Type